تبليغاتX
اینجا زندگی.اینجا خدا

مگه میشه بره از یاد    گریه ترس شبونت

 مگه میشه نکشم داد    نگیرم بازم بهونتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 دیگه این خونه مامان جان    نداره صفایی بی تو

 دیگه این زجر بی پایان    شده خنجر از غم تو

 من باید چکار میکردم    تا نری پیشم بمونی

نذر کی باید میکردم    که منو لایق بدونی

آره من لایق نبودم    واسه اون نگاه معصوم

آسمونی بودی مهراد    اما من اینجا یه محکوم

حالا تو توی بهشتی    اونور مرز رهایی

با فرشته ها نشستی    روی ابرا خونه داری

میدونی چرا خداوند    اینقد زود تو رو صدات کرد؟

آخه خیلی تو رو دوست داشت    از ما خاکیها جدات کرد

میدونم خونت قشنگه    در و دیواری نداره

اونی که مواظبت هست    تو رو چشاش میزاره

اگه روزی قسمتم شد    برسه اون روز میعاد

تو بشو شفیع مادر    من میشم فدای مهراد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 20:28  توسط فرزانه | 
سلام..گل مامان.خیلی وقته که اینجا چیزی واست ننوشتم..اما خودت بهتر میدونی که تو بیداری و تو خوابم فقط وفقط به تو عزیز همیشگی فکر میکنم..میدونم همیشه در کنارمی..من با تمام سلولهام حست میکنم.....تو خود وجود منی که لحظه ای حتی ثانیه ای ازم دور نیستی.

مهراد عزیزم.میدونم تو این مدتی که پرکشیدی بارها و بارها شاید آرامش آسمونیت رو با دلتنگیام و بیقراریهام بر هم زدم....تو خودت منو ببخش.میدونی ۲ ماهی میشه که با کمک دکتر خوبم بهتر شدم و میخوام که به زندگی برگردم..و این روزای بی تو بودن رو بهتر بگذرونم تا روزی که خدا به وعدش عمل کنه و مارو دوباره به هم برسونه

پس خودت به خدا بگو که اگر صلاح میدونه هر چه زودتر یه نی نی مثل خودت به مامان و بابا هدیه کنه تا به یاد دستای قشنگت دستاشو بوس کنم..به یاد اون لپای نازت لپاشو بوس کنم و به یاد اون بوی دل انگیزت بوش کنم

مهراد قشنگ مامان دوست دارم..دوست دارم و دلم به اندازه تمام دنیا واست تنگ شده

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 10:13  توسط فرزانه | 
مهراد عزیزم...خودت بهتر میدونی که حال و روزم اصلا تعریفی نداره....فردا روز تولدته....۲روز بعدشم که روزیه که تنهام گذاشتی.......

حالا به جای اینکه واست کیک تولد بگیرم واست خرما گرفتم...به جای شمع تولدت واست شمع گرفتم که بیارم سر مزارت.....خدایا دارم آتیش میگیرم..خدایا قربون صبرت برم..خدایا کمکم کن ..جای خالی عزیزم داره از پا درم میاره..

عزیز مامان تولد سه سالگیت مبارک...عزیزم نفسم.امیدوارم هر جا که هستی خوشحال باشی و غمی تو دلت نباشه.

دوباره پاييز شده و جشن تولد تو....بي تو چه قدر تنها شدم دور برت پراز گله
دوباره پاييز شده و يادت نره قرارمون....اومدم و نيستي عزيزم چه قدر سياهه آسمون
نيستي ولي جشن تولدت مبارك عزيزم
غصه نشينه تو دلت دنيامو به پات ميريزم
بي تو ببين دنياي من چه بي بهونست عزيزم
هديه من براي تو همين ترانست عزيزم
نيستي ولي جشن تولدت مبارك عزيزم
غصه نشينه تو دلت دنيامو به پات ميريزم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 20:30  توسط فرزانه | 
سلام مهراد گل مامان....میبینی دیگه حتی جراتم واسه نوشتن از تو داره از دست میره.هر چی میگذره هرچی از نبودنت میگذره این دل تکه تکه تر میشه.

آره همه چی سر جاشه آفتاب و جاده ها..کوه . آدما همه چی هست ..و این زندگی جاری است..و حالا میفهمم که بی تو زندهام..اما زندگی نمیتونم بکنم.

ماه مهر یکی از بهترین ماه های زندگیم بود چون تو این ماه به دنیا اومدی.چقدر این ماه قشنگ بود ..۲۷مهر زیبا ترین روز خدا که میتونست سالها بهترین روز باشه اما حکمت خدا چیز دیگه ای میخواست ..اینکه تولدت مصادف بشه با غروب زندگیت و تلخیش تا ابد در دل ما بمونه.....

پسرم عزیزم ماه تولدت مبارک ..مبارک باشد بر تو آن خانه بهشتی که لایقش بودی............

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 21:22  توسط فرزانه | 
سلام مهرادم...خوبی گل مامان.خوب معلومه که خوبی.این منم که حال و روز خوبی ندارم..اما همیشه واست دعا میکنم که غرق آرامش و رحمت خدا باشی...این روزا حتی روی اینو ندارنم که ازت بخوام شفاعتمو پیش خدا بکنی......من رو سیاهم و شاید حقمه که اینقدر از نبودنت عذاب بکشم..اصلا بزار بکشم این درد و غم رو..بد تر از دردای بی اندازه تو که نیست.بدتر از بیخوابیای تو که نیست

ماه رمضون هم مثل برق وباد داره میاد..من همیشه یادمه که از اومدن ماه رمضون خوشحال بودم..اما الان کلی دلم گرفته..منو میبره به حال و هوای پارسال که ماه رمضون رو تو بیمارستان بودیم...

چه شبای سختی رو گذروندی..از اون روزا کابوسش واسم مونده..

ای خدا داغونم داغون..کمکم کن ...غم دوری از مهراد مثل خنجره که هر روز بیشتر تو قلبم فرو میره..گوشم هم از تمام نصیحتا و دلداریا پره...به همه چی متوسل میشم تا فرار کنم از فکر و خیال.من به خودت توکل کردم و ناشکری نکردم..خودت میدونی که هر چی که هست دلتنگیه..پس کمکم کن

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:5  توسط فرزانه | 
اینجا دوباره باید عکس خودتون رو آپلود کنید. 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 19:48  توسط فرزانه | 
 اینجا باید دوباره عکس رو آپلود کنید
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 19:45  توسط فرزانه | 
عزیز مامانی گل قشنگم سلام...دیر به دیر اومدنم به خاطر اینه که سخته از تو نوشتن...سخته از کسی بگی اما بدونی که کنارت نیست

من اما امروز اومدم که نه واسه تو بلکه واسه خودم بنویسم..که آیا میشود روزهای سیاه تیر ماه سوزان ۸۹را از ذهن بیمارم پاک کنم..؟آیا میشود اولین شب تنهایی جگر گوشه ام در بیمارستان را فراموش کنم؟...امروز سالگرد اولین زجر ترس و وحشت عشقم است..دیگه این ذهن مسموم من یارای یادآوری آن روزها را ندارد....خدایا این صبری که همه برای من آرزو میکنن کجاست....؟خدایا به بزرگی خودت مرا یاری کن..در این روزهای غم گرفته فقط تو میتوانی ...فقط تو .....خدایا نگه دار مهرادم باش...و او را غرق رحمتت کن...خدایا ذره ای احساس دلتنگی نکند...مهرادم را به تو سپردم..نگه دارش باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 20:1  توسط فرزانه | 
سلام ممهراد جونم...خوبی گل همیشه بهارم...

چی بگم...که هر چی به این روزای لعنتی نزدیک میشم حالم بدتر میشه...

یاد پارسال و اون روزایی که کابوسشون ولم نمیکنه...اون روزای گرم وسوزان که داغش تا ابد تو دلم میمونه...

متنفرم از این روزها...کاش چشمامو میبستم و این ۴ماه میگذشت...اما چه کنم که محاله ...

منو ببخش که گاهگاهی صدای گریه هام شادیتو بهم میزنه...چه کنم که طاقتی تو این دل نمونده..

خودت از خدای مهربون بخواه تا با این درد کنار بیام...دوستت دارم ای پر کشیده به افق ..ای همیشگی

آه دلدارم ...چه شیرین بود دیدارت

که مارا آیت عشق تو آموخت..

و اما دریغا فراقت

که بر قامت ز تلخی جامه ای دوخت.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 20:35  توسط فرزانه | 
سلام مهراد مامان....عزیزم میدونم از دستم خیلی ناراحتی...میدونم یه چند وقتی هست که با گریه هام  دارم اذیتت میکنم..چکار کنم؟.آخه بی تو چکار کنم...چطور این همه از تو نشونه ببینم و بیتفاوت باشم...بخدا میدونم جات خوبه..میدونم پیش کسی هستی که از من بیشتر تو رو دوست داره..همه چی رو میدونم...اما یاد اون روزا که جلوی چشمام آب میشدی داغونم کرده...چطور از ذهنم پاک کنم...

این زجرا بخاطر اینه که هیچ وقت مادر خوبی واست نبودم...خدا تو رو برد چون من لیاقت فرشته ای مثل تو رو نداشتم...شاید اینجوری گناهام پاک بشه و این اجازه رو داشته باشم که یه روزی دستای قشنگتو بگیرمو همیشه کنارت باشم.....

بگو که مامان رو بخشیدی...بگو که هنوز هم مامان رو دوست داری.....بگو  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 22:7  توسط فرزانه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به تو مینویسم که خیلی زود با بالهای کوچکت این دنیا را وداع گفتی..مینویسم تا نشی همرنگ سایه ها..

نوشته های پیشین
دی 1390
مهر 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
آرشیو موضوعی
به فرشته کوچولوی بهشت مهراد
طلوع
روزی که از فردای تو هراسیدیم
سرآغاز این غروب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

مرجع کد اهنگ


 
<